شب آفتابی
عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود
چند روز پيش دكتر حسين روازاده اومده بودن تبريز. روز پنج شنبه ۲۲/۱۰/۹۰ يه همايش برگزار كردند كه متاسفانه من وسط همايش مجبور شدم سالن و ترك كنم تو راه به خودم گفتم اگه تو همايش برق ها قطع بشه چه اتفاقي مي افته دوستم مي گه كه برق ها قطع شدن و دكتر با صداي بلند حرف زدند و ما ته سالن بوديم و ميشنيديم. اي ول دكتر. دكتر من و ببخش كه با فكر كردنم به قطع شدن برق باعث قطع شدن برق شدم. كلا اينجوريم ها به هرچي فكر كنم اتفاق مي افته البته اين فكرها ناخودآگاه ميان به ذهنم وگرنه دست خودم باشه راهشون نميدم. جاتون خالي تالار شمس تبريز پر بود خيلي ها سرپا ايستاده بودند. خانم ها هم كه تنبل بودن رو زمين نشسته بودند. خلاصه دكتر روازاده پدر طب سنتي ايران ميخوان ما رو از مضرات مواد كارخانه اي آشنا كنن و طب سنتي خودمون كه خيلي مفيد هستش رو رواج بدن.مثل ابوعلي سينا. شنبه روز اربعين هم رفتم مطبشون اولش كه وقت گرفته بوديم گفته بودن ۲۰ تومن هزينه داره رفتم اون خواستم پول بدم گفتن رايگان هستش.باز اي ول دكتر همايش رايگان، ويزيت رايگان فقط واسه حجامت و فصد كردن هزينه پرداخت مي كردي. اونجا هم خيلي شلوغ بود من واسه ۶:۳۰ عصر وقت گرفته بودم ساعت ۱۲ شب تموم شدم. خلاصه اينكه دكتر انرژي مثبت داشت من اين حس و داشتم كه از گذشته هاي خيلي دور اومده و دوستم ميگه من احساس مي كردم من و ياد ابوعلي سينا مي اندازه. البته وقتي ديدم مطب اونهمه شلوغه تازه پول هم نگرفتن خجالت كشيدم خواستم برگردم بعدش خواستم برم تو بگم دكتر نمي خواد من و ويزيت كني نوبت من فقط استراحت كن آخه از ۸ صبح مي اومد تا ۲:۳۰ شب.آخه اگه پول ميگرفتم آدم پر رو مي شد كه پول گرفتي زود باش حرف بزن توضيح بده ولي پول نگرفت و ما هم شرمنده اخلاق ورزشكاريش شديم.بعدش كه رفتم تو كلي درد داشتم نصفش كردم زياد هم سوال جواب نكردم كه زياد خسته نشه. اول خواستم مطالبي كه ايشون گفتن اينجا بنويسم بعدش فك كردم سايت خودشون و معرفي كنم بهتره. شما هم اين سايت به همه معرفي كنين تا از شر اين مواد كارخونه اي و روغن نباتي و شكر و قند و چاي خلاص شيم. من كه همشون رو گذاشتم كنار. البته اونجوري كه شنيدم قراره يكي دوماه ديگه باز بيان تبريز. البته دكتر اگه تو تبريز كلاس آموزشي بذاري من شاگرد اول كلاست ميشم آخه از بچگي به طب سنتي علاقه داشتم. اگه کسی خواست از دکتر وقت بگیره یا به عطاری که تحت نظارت ایشون هست مراجعه کنه....البته تو تبریز:یه عطاری اول رسالت از طرف نصف راه در بانوی مهر هستش که توسط خانم اداره می شه اینجا فقط میتونی محصولاتی که زیر نظر دکترهست رو تهیه کنی ولی واسه وقت گرفتن: تبریز-چهارراه نادر-اول خیابان کوچه باغ-روبروی اداره کل جوانان عطاری سلامت به مدیریت آقای مشتاق تلفن تماس ۰۹۱۴۴۱۱۲۳۳۱-۰۴۱۱۲۸۴۲۱۲۴ آدرس تهران رو داشتم ها ولی الان که دارم مطلب و مینویسم پیداش نکردم.برای پیدا کردن نمایندگی ها میتونین به سایت مراجعه کنید یا اینکه از آقای مشتاق کمک بگیرین. آقای مشتاق خوش به حالش شد که دارم مفتی تبلیغش می کنم. در نهايت دكتر جون از حضورت در شهر ما كمال تشكر رو داريم بازم بيا خودشم زود زود. پدري دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسيد: تو مي تواني مرا بزني يا من تو را؟ پسر جواب داد من ميزنم! پدر ناباورانه دوباره سوال را تكرار كرد ولي باز همان جواب راشنيد با ناراحتي از كنار پسر رد شد. بعد از چند قدم دوباره سوال را تكرار كرد شايد جوابي بهتر بشنود پسرم من ميزنم يا تو؟ اين بار پسر جواب داد شما ميزني پدر گفت چرا دوبار اول اين را نگفتي؟ پسر جواب داد تا وقتي دست شما روي شانه من بود عالم را حريف بودم ولي وقتي دست از شانه ام كشيدي قوتم را با خود بردي. هر روز در اطراف ما هزاران سيب از درخت به زمين مي افتد اما آنچه وجود ندارد ديدگاه نيوتني است. ملانصرالدين غالبا سوار بر چهار پاي خود در بخش هاي مرزي ايران و عراق در رفت و آمد بود و هر بار كه مي خواست از مرز بگذرد با خود كيسه اي از سنگ هاي قيمتي و داروهاي پزشكي را كه براي آنها مجوز قانوني داشت به همراه مي برد. روزي از روزها وقتي كه يكي از نگهبانان مرزي از او در مورد شغلش پرسيد ملا گفت من قاچاقچي هستم. نگهبان هربار به تفتيش ملا مي پرداخت اما موفق به يافتن چيزي نمي شد. ملا هر روز ثروتمنند تر مي شد و نگهبان هر بار بدگمان تر ولي او هرگز موفق به يافتن چيزي نمي شد. سرانجام روزي فرا رسيد كه ملا بازنشست شد روزي نگهبان از او پرسيد ملا امروز تو بازنشست شده اي و من ديگر نمي توانم تو را بازداشت كنم لطفا به من بگو كه تو چه قاچاق مي كردي كه اينقدر ثروتمند شدي و ما نتوانستيم آن را بيابيم؟ ملا پاسخ داد: چيزي كه من قاچاق مي كردم چهار پا بود. وقتي چيزي بسيار به چشمانمان نزديك باشد نمي توانيم آن را ببينيم براي ديدن به فاصله اي نيازمنديم. هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند. راستش رو بخوای عاشقت شدم؟ وای چی داری میگی؟ روزي يك شكارچي در جنگل گم شد. او سه روز دور خودش مي چرخيد، و شب ها از ترس حيوانات وحشي چشم روي هم نگذاشت. روز چهارم مردي را يافت كه زير درختي نشسته بود. ترس هايش را فراموش كرد و خوشحال به طرف او دويد. مرد نيز با ديدن او به سمت وي شتافت و يكديگر را در آغوش گرفتند. شكارچي گفت: خيلي خوشحالم كه شما را ديدم! مرد با تعجب پرسيد: چرا؟ شكارچي توضيح داد: من سه روز است كه در اين جنگل گم شده ام، و اميدوار بودم كه كسي به كمكم بيايد. مرد گفت: چه بد! من هم گم شده ام و منتظر بودم كسي براي نجاتم بيايد. ما هر دو گم شده ايم! داشت به اين فكر مي كرد كه چرا طرف زنگ نزده. مثل خوره به جانش افتاده بود كه نكند فرد ديگري توي زندگي اش آمده كه او دارد كم كم محو مي شود. خيلي تقلا كرده بود تا دوران طلايي رابطه را بازسازي كند. به قدري كتاب و مقاله خوانده بود كه حسابي گيج شده بود. چه كار بايد مي كرد. طرف حتي يك تماس ساده را هم كم كم دريغ مي كرد. براي يك تماس ساده بايد گدايي مي كرد. از درسو زندگي اش افتاده بود. مدت ها بود كه درست و حسابي متوجه اطرافيانش نبود.خيلي وقت بود كه همه زندگي اش شده بود رابطه اش، رابطه اي تا همين چند وقت پيش قشنگ ترين اتفاق بود. مادرش ظاهرا در 3 ماه گذشته لاغر شده بود و او نفهميده بود. خاله اش، مادر را برد دكتر و در بررسي ها معلوم شد كه يك توده مشكوك در غده تيروئيد مادر حضور دارد و تصميم اطبا بر اين بود كه نمونه برداري سوزني FNA كنند. وقتي اين را فهميد نفسش بند آمده بود كه اگر نتيجه تست بدخيم باشد چه خاكي بر سرش كند؟ يك هفته گذشته تا نتيجه تست ها آماده شود. در يك هفته گذشته اصلا به يادش نيامد كه طرفش تماسي نگرفته. انگار محو شده بود، دلش مي خواست با او صحبت و درددل كند، اما انگار در زندگي مسايلي هست كه مي تواند مهم ترين مسايل فعلي تو را به راحتي بي اهميت كند. سختي اتفاقات زندگي نسبي است و درست به همين دليل است كه نبايد به خاطر يك چيز نسبي تصميم خيلي قطعي گرفت. نتيجه FNA نرمال بود. طرف هم بعد از دو هفته آفتابي شد و ضمن عذرخواهي توضيح داد كه... گوش كرد... چيزي نگفت.... به شكل حيرت آوري آرام بود.... مي دانست چيزهاي مهم تري در زندگي اش هست.... روزي، پسركي وارد يك مغازه شد و روي يك جعبه نوشابه كه نزديك دستگاه تلفن بود رفت تا دستش به تلفن برسد و بعد، شماره اي را گرفت. مغازه دار پسرك را زير نظر گرفته بود و صحبت هايش را مي شنيد. پس از برقراري ارتباط، پسرك پرسيد: خانم، من مي توانم چمن هاي حياط خانه تان را كوتاه و مرتب كنم. آيا مي توانم براي شما كار كنم؟ زن پاسخ داد: ما كسي را داريم كه اين كار را برايمان انجام مي دهد! پسرك گفت: خانم،من حاضرم اين كار را با نصف قيمت او انجام بدهم! و زن در جواب گفت كه از كار آن فرد خيلي راضي است. پسرك بيشتر پافشاري كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان مرتب و نظافت مي كنم. به اين ترتيب، شما هر يكشنبه زيباترين چمن را در تمام شهر خواهيد داشت. ولي زن همچنان پاسخش منفي بود. پسرك لبخند به لب، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به حرف هاي او گوش داده بود به طرفش رفت و گفت: پسرجان، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اين كه روحيه خاص و خوبي داري مي خواهم كاري به تو بدهم. پسرك جواب داد: نه ممنونم. من داشتم عملكرد خودم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي آن خانم كار مي كند!! شما چطور آيا بهتر و واردتر از شما در زمينه كاريتان پيدا مي شود؟ پس طوري كار كنيم كه به راحتي نتواند كسي را جايگزين ما كنند! و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید به خاطر او غرورتان را زیر پا بگذارید. وقتی کسی را دوست دارید، خلاء زندگیتان را پر شده احساس می کنید. وقتی کسی را دوست دارید، حاضر نیستید حتی برای لحظه ای به کسی دیگر فکر کنید. وقتی کسی را دوست دارید، تمام مناسبت های با او بودن را به یاد دارید. وقتی کسی را دوست دارید، هرگز حاضر به شنیدن کلمه خداحافظ از دهانش نیستید. وقتی کسی را دوست دارید، آرزو می کنید هر روز و هر لحظه کلمه دوستت دارم را از زبانش بشنوید. وقتی کسی را دوست دارید، دنبال بهانه هستید تا برایش کاری بکنید. وقتی کسی را دوست دارید، زندگی تنها با او برایتان معنا پیدا می کند. وقتی کسی را دوست دارید، او خورشید است و شما گیاه که به درخشش او احتیاج دارید. وقتی کسی را دوست دارید، از اسارت خود درقلب او لذت می برید. وقتی کسی را دوست دارید، همه جا وجودش را در کنار خود احساس می کنید. وقتی کسی را دوست دارید، قدم زدن با او زیر باران زیباترین لحظات زندگی تان را می سازد. وقتی کسی را دوست دارید، می دانید هر روز برای چه از خواب بیدار می شوید . وقتی کسی را دوست دارید، شادی وصف ناپذیری زیر پوست خود احساس می کنید. وقتی کسی را دوست دارید، قلبتان از عشق به او اشباع نمی شود. وقتی کسی را دوست دارید، حتی صدای قدمهای او را می شناسید. به راستی که دوست داشتن چه زیباست. زن و شوهري بيش از 60 سال با يكديگر زندگي مشترك داشتند. آنها همه چيز را به طور مساوي بين خود تقسيم كرده بودند. در مورد همه چيز با هم صحبت مي كرند و هيچ چيز را از يكديگر مخفي نمي كردند به جز يك چيز: يك جعبه كفش در بالاي كمد پيرزن بود كه از شوهرش خاسته بود هرگز آن را باز نكند و در مورد آن هم چيزي نپرسد. در همه اين سالها پيرمرد آن را ناديده گرفته بود و در مورد جعبه فكر نمي كرد. اما بالاخره يك روز پيرزن به بستر بيماري افتاد و پزشكان از او قطع اميد كردند. در حالي كه با يكديگر امور باقي را رفع و رجوع مي كردند پيرمرد جعبه كفش را از بالاي كمد آورد و نزد همسرش برد. پيرزن تصديق كرد كه وقت آن رسيده كه همه چيز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگويد و از او خواست تا در جعبه را باز كند. وقتي پيرمرد در جعبه را باز كرد دو عروسك بافتني و دسته اي پول بالغ بر 95 هزار دلار پيدا كرد. پيرمرد در اين باره از همسرش سوال كرد. پيرزن گفت: هنگامي كه ما قول و قرار ازدواج گذاشتيم مادربزرگم به من گفت كه راز خوشبختي زندگي مشترك در اين است كه هيچ وقت مشاجره نكنيد. او به من گفت كه هر وقت از دست تو عصباني شدم بايد ساكت بمانم و يك عروسك ببافم. پيرمرد به شدت تحت تاثير قرار گرفت. تمام سعي خود را به كاربرد تا اشك هايش سرازير نشود. فقط دو عروسك در جعبه بودند. پس همسرش فقط دوبار در طول تمام اين سال هاي زندگي و عشق از او رنجيده بود. از اين بابت در دلش شادمان شد. سپس به همسرش رو كرد و گفت: عزيزم، خوب، اين در مورد عروسك ها بود. ولي در مورد اين همه پول چطور؟ اينها از كجا آمده؟ پيرزن در پاسخ گفت:آه عزيزم، اين پولي است كه از فروش عروسك ها به دست آورده ام. اتومبیل ارزان قیمت سوار شو ، اما بهترین خانه ای را که در توان داری بخر کتابهای خوب را بخر حتی اگر نخوانی از نخ دندان استفاده کن در مبارزه ضربه اول را بزن ، محکم هم بزن نگذار بد خلق شوی وقتت را برای یاد گرفتن حقه های تجارت هدر نده ، در عوض خود تجارت را یاد بگیر شادیها را به فردا نیانداز عزیزان خود را با یک هدیه غیر مترقبه کوچک شاد کن دیگران را ملامت نکن مسئولیتهای زندگیت را خودت بپذیر یادت باشه که اخبار همه رسانه ها جهت دار است خواستار تعالی باش و بهایش را بپرداز اشتباهاتت را بپذیز سلامتی را دست کم نگیر در امور خیریه با وقت و پولت سخاوتمندانه شرکت کن از گفتن کلمات کنایه آمیز اجتناب کن هرگز مبلغی بیش از توان باختت در بورس سرمایه گذاری نکن شریک زندگیت را با دقت انتخاب کن، بیش از نود و پنج درصد از خوشبخنیها و بدبختیها در این تصمیم است. عادت کن که چنان در حق دیگران خوبی کنی که هرگز نفهمند تو بودی روزی سی دقیقه پیاده روی کن خواندن گزارشهای مالی را یاد بگیر به افکار بزرگ فکر کن اما از شادیهای کوچک لذت ببر قانون اساسی کشورت را بخوان خوشحالم که داری می روی! خیلی خوب است که دیگر نمی بینمت! زندگی من بهتر از روزهای پیش، ادامه خواهد داشت! گواه حرف هایم همین خنده است که می بینی! خدای من! احتمالا کسی دارد پیاز پوست می کند! چرا چمدانت را زمین می گذاری؟ اصلا فکر نکن که از نرفتنت خوشحال شده ام! شده ام؟! راستی! یک چیزی تمام ذهنم را به خود مشغول کرده است: چرا هر وقت من احساس می کنم کسی دارد پیاز پوست می کند، تو می گویی: دوستت دارم! دیگه تنهای تنهایم ولی هر لحظه می بینم تو رو در قلب فردایم تو را در خلوتم دیشب سپردم به فراموشی ولی هر جا که من می رم تو عین چشمه می جوشی شبیه یک غم دلخواه نشستی بر دل تنهام تو را از قلب خود راندم شدی فانوس شبهام تو را من دوست می دارم تو را با عشق می خواهم تو نیز عاشق شدی من هم به یادت چشم در راهم آسانترین راه قدردانی، یک تشکر ساده است، ولی خالص و صمیمانه. آسانترین راه عذر خواهی، عدم تکرار اشتباه قبلی است. آسانترین راه ابراز عشق، به زبان آوردن آن است. آسانترین راه رسیدن به هدف، خط مستقیم است. آسانترین راه پول در آوردن، آن است که همواره در کارت رعایت انصاف را بکنی. آسانترین راه احترام، اجتناب از گزافهگویی و گندهگویی است. آسانترین راه جلب محبت، آن است که تو نیز متقابلا عشق بورزی و محبت کنی. آسانترین راه مبارزه با مشکلات، روبرو شدن با آنهاست نه فرار. آسانترین راه رسیدن به آرامش، آن است که سالم و بیغل و غش زندگی کنی. آسانترین دوستی، همیشه بهترین دوستی نیست. این را به خاطر بسپار. آسانترین بحث، بحث در باره چیزهای خوب و امیدوار کننده است. آسانترین برد، آن است که خود را از پیش بازنده ندانی. آسانترین راه خوب زیستن، ساده زیستن است. آسانترین راه دوری از گناه، آن است که همیشه بدانی چیزی به نام وجدان داری. آسانترین و در عین حال با ارزشترین عشق، بیریاترین آن است. آسانترین راه بودن، آن است که حس بودن همیشه در وجودت شعلهور باشد. آسانترین راه راحت بودن، آن است که خودت را همان طور که هستی بپذیری و در همه حال خودت باشی. آسانترین راه خوشبخت زیستن، آن است که همان طور که برای خودت ارزشقایلی، برای دیگران نیز ارزش قایل شوی بدون توجه به موقعیت طرف مقابل. حالا کمی مکث کنید و ببینید که به همین راحتی میتوانید آسان و ساده روزگار را به خوشی سپری کنید وقتی عاشق نیستی؛ نمی توانی بنویسی. انگار واژه ها در ذهنت یخ زده اند. وقتی عاشق نیستی نمی توانی به راستی بخندی؛ لبخندت تلخ است و تصنعی. وقتی عاشق نیستی نگاهت هم فرق می کند. چشمانت ملتهب اند. گویی دنبال چیزی می گردند، در عمق زمین، در اوج آسمان، ولی نمی یابند. وقتی عاشق نیستی همه چیز مبهم و مه آلود است. انگار خواب می بینی و دچار کابوسی وحشتناک شده ای و آرزو می کنی که بیدار شوی و ببینی که عاشقی!
حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.
از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.. از آن موقه خاله با من قهر است.
قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری میکند.
پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:
لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم
ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم.
من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست.
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار نامزدش،
از همه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از
برادر، پسرعمو، پسردایی و ... خودشان به او قرض بدهند.
و همه آن عکسها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش،
در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند،
به این مضمون:
روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم،
لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان
بوسه یعنی عشق در اعماق شب
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی آتش و گرمای تب
بوسه یعنی لذت از دلدادگی لذت از شب لذت از دیوانگی
بوسه یعنی حس خوبه طعم عشق طعمه شیرینی به رنگ سادگی
بوسه یعنی آغازی برای ما شدن
لحظه ای با دلبری تنها شدن
بوسه اتش میزند بر جسم و جان
بوسه بر میدارد این شرم از میان
بوسه یعنی عشق خالی از گناه
بوسه یعنی قلب تو از آن من
بوسه یعنی تو همیشه مال من
| Design By : Night Skin |



